سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

خاله بشیم رفت

عزیز ترینم من تا 7 عید برات نوشتم 8 عید بود که با هم خونه مونده بودیم و اون روز کلی خونه رو تر تمیز کردیم و قرار شده بود که کارای بابایی تموم بشه و 9 با هم بریم مسافرت. بین دو جا من و بابایی با هم فکر کرده بودیم که بریم و تا بابایی از در اومد من که خیلی ذوق زده بودم گفتم بریم .. کی راه می‌یفتیم و... بابایی منو بغل کرد و گفت فعلا باید جای دیگه‌ای بریم. من که تعجب کرده بودم گفتم: کجا؟؟ گفت خونه خالت..... من تا آخرشو خوندم. خالم... خاله جونم... آخ روز اول عید آخرین باری بود که خاله بشی منو دیدیم براش کیک گرفتیم و مثل همیشه تولدش رو گرفتیم. همه اون روز جمع بودیم کنارش. اون روز خیلی ساکت بود . چند بار بهش گفتم خاله جون قربونت ب...
20 فروردين 1393

مرد کوچک مادر

مرد کوچک مادر! فدای قد و بالایت!خوب به حرف های مادرت گوش کن! شاید حرفهایم تلخ و سنگین است... اما باید از همین بچگی برایت بگویم تا در اینده اماده باشی برای مرد شدن... تو قرار است مرد خوبی شوی...مرد خوب بودن کار سختی است! اینکه قوی باشی اما مهربان... صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند... اینکه باید گلیم خودت را از اب بکشی بیرون... و مهمتر اینکه باید تکیه گاه باشی! عزیز دل مادر!تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگی است.اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی بعد عشقت... عشق حس عجیبی نیست.حسی است مثل وقت هایی که صدایم میکنی مادر! و من میگویم جان مادر؟! وبه...
20 فروردين 1393

نوروز 1393

سلام به پسر خوب و نازنینم سال نو مبارک . امیدوارم امسال سال خیلی خوبی برات باشه پر از اتفاقات خوب و سلامتی و شادی و تجربیات خوب براتو عزیزم امروز روز 7 عید نوروز و من برات از اول عید تا الان رو می نویسم عزیزم. روز 29 اسفند ساعت 8 و 27 دقیقه سال تحویل شد و کلی شما ذوق کردی و من و بابایی شما رو بوسیدیم و کلی با هم رقصیدیم و بعد عیدیت و بهت دادیم عزیزم سفره هفت سین 1393 امسال شما و بابایی لباساتونو ست کرده بودین و این کلی بامزه بودو کلییی خوش تیپ بودین دوستتون دارم اینم از کادوی عید مامان و بابایی:) کادوت یک الاکلنگ بود :) که کلی ذوق کردی وقتی دیدیش روز اول عید: گل پسرم 22 ماه شد اول همه ر...
7 فروردين 1393

پایان سال 92

گل پسرم امروز آخرین روز  کاری 92 و من هم آخرین روز ی که سر کار اومدم. دیشب چهار شنبه سوری بو و شما کلی کیف کردی چون دعوت بودیم خونه دایی ناجی من البته بابایی این روزها کارش خیییلییی زیاده و نمی‌تونست به خاطر کارش با ما بیاد و منم دنبال مامی و خاله ملی رفتم و با هم رفتیم کرج خونه دایی ناجی اینا اونجا خیلی بهمون خوش گذشت و همه جشن چهارشنبه پایان سال رو به بهترین صورت اجرا کردن و کلی شما کیف کردی و با همه از روی آتش ها پریدی و بازی کردی . امشب شب عیده و من و شما و بابایی می ریم خونه مامی اینا تا شب عید سبزی پلو کو کو ماهی رو با مامی و باباشی و خاله ملی بخوریم و در ضمن میشه گفت که ماهگرد تولد گل پسر منه که باپایان سال 22 ماهه می&z...
28 اسفند 1392

چهارشنبه سوری 92 و به استقبال بهار 93

آتش آتش گرم و روشن                                    سرخی رویت از من       چراغ خانه از تو                                             نور شبانه از تو       گرمی و تابش از تو                                    شعله سرکش از تو   ...
27 اسفند 1392

کارهای این روزهات

عسل من این روزها خیلی آقا تر و فهمیده تر شدی. دیروز چون بابایی کاراش زیاد بود قرار بود من بیام دنبالت و بریم خونه بهت توی خونه مامی اینا گفتم می برم پارک. از وقتی سوار ماشین شدیم گفتی آرک آرک و تا به مسیر پارک قیطریه رسیدیم سمت پارک و نشون دادی منم که می خواستم یک پارک نزدیک خونه خودمون ببرمت گفتم مامان جون من می‌برم پارک نگران نباش خلاصه که مسیر یابیت بیست بود به جاهایی که می‌شناختی می رسیدی می‌گفتی نه نه آرک :)))))))))) تا بالا خره بردمت پارک و کلی بازی کردی. باورم نمی‌شد که اینقدر مسیرا رو خوب بلد باشی.
19 اسفند 1392

21 ماهگیت

گل پسر قشنگ مهربونم  امروز دقیقا یک سال و نه ماه و پنج روزه شدی. امروز بابایی صدات و ضبط کرد که داشتی به زبون خودت شعر می‌خوندی و دکلمه می‌کردی. امروز موبایلتو (گوشی قبلی مامان که الان مال آقا سامه) رو باز کردی و باطری توشو درآوردی و با چکش اسباب بازیت داشتی درستش می‌کردی. دیشب من کنسرت داشتم و شما و بابایی اومدین دم تاکسی‌ها دنبالم و با هم رفتیم شام بخوریم رفتیم یک فست فود به نام مکس که نزدیک خونمون بود اونجا یک اتاق بازی برای بچه ها داشت که یک سرسره بود با یک استخر توپ خیلی بزرگ شما اول سر خوردی ولی بعد خوشت نیومد توی توپا بمونی این شد که من از اونجا درت اوردم اما بازیت این شده بود که تمام توپ‌هایی رو که ب...
5 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد