خاله بشیم رفت
عزیز ترینم من تا 7 عید برات نوشتم 8 عید بود که با هم خونه مونده بودیم و اون روز کلی خونه رو تر تمیز کردیم و قرار شده بود که کارای بابایی تموم بشه و 9 با هم بریم مسافرت. بین دو جا من و بابایی با هم فکر کرده بودیم که بریم و تا بابایی از در اومد من که خیلی ذوق زده بودم گفتم بریم .. کی راه مییفتیم و... بابایی منو بغل کرد و گفت فعلا باید جای دیگهای بریم. من که تعجب کرده بودم گفتم: کجا؟؟ گفت خونه خالت..... من تا آخرشو خوندم. خالم... خاله جونم... آخ روز اول عید آخرین باری بود که خاله بشی منو دیدیم براش کیک گرفتیم و مثل همیشه تولدش رو گرفتیم. همه اون روز جمع بودیم کنارش. اون روز خیلی ساکت بود . چند بار بهش گفتم خاله جون قربونت ب...
نویسنده :
موژان
11:00









